بنیتا دختر بی همتا

بنیتا جون نفس مامان من شرمنده ام که انقدر دیر به وبلاگت سر زدم . این مدت خیلی درگیر بودیم و کار مامان زیاد بود نتونستن به وبلاگت سر بزنم ببخشد گلم.

امروز 95/10/22 که ما تصمیم گرفتیم شما رو به مهد کودک ببریم از چند روز قبل ما شمارو آماده کرده بودیم و امروز صبح با باباسهیل و مامان اتی رفیتم مهد خانه مهتاب روبروی جام جم همت که از قبل تحقیق کرده بودیم . صبح با خوشحالی خال شهناز که مربی شما هستن شما رو از من گرفتن و بردن پیش بقیه بچه ها خیلی خوشحال بودی ما هم رفتیم برات از خونع رختخواب آوردیم که اگه خواستی بخوابی . الام که ساعت 1 بعداز ظهره هنوز بهانه مارو نگرفتی ولی من ساعت 12 با مهد تماس گرفتم و حالت و پرسیدم گفتن خیلی خوب همه کارهاتو انجام دادی ولی چیزی نخوردی که من یکم نگران نخوردنت هستم مثل همیشه تنها دغدغه من برات نخوردنت هست. عشق مامان توروخدا خوب غذا بخور که جون بگیری الهی مامان فدات بشه. بعداً چندتا از عکسهاری روز اول رفتن به مهدکودکت و میزارم . امیدوارم که توی اجتماع خوب بدرخشی و همیشه خوشحال باشی. نفسم برات موفقیت آرزو میکنم الهی مامان دور اون چشمهای خوشگلت بگرده . دوستت دارم نفسم.





موضوع :
چهارشنبه 22 دی 1395 |

دختر گل مامان اصلا باورم نمیشد یکروز خودت به راحتی ظرف سه چهار روز کمک کنی تا با پوشک خداحافظی کنیم خرداد 95 بود که کم کم تصمیم گرفتم کمک کنم تا از پوشک بگیرمت چندبار با جایزه که دادن استیکر بود که توی دستشویی میچسبوندی کاملا تشویق شدی و کلا ظرف یکهفته با پوشک خداحافظی کردی عزیز دل مامان.

مثل همیشه فقط از غذا نخوردنت خیلی زجر میکشم نمیدونم به آرزوم میرسم که خوب غذا بخوری یا نه .امیدوارم مثل همیشه خوشحالم کنی

زندگی این روزها خیلی قشنگه با تو من هنوز باورم نمیشه که انقدر زود داری بزرگ میشی عشق مامان یکدنیا دوستت دارم





موضوع :
سه شنبه 18 خرداد 1395 |

 

دختر نازم ببخشید که چند وقت بود نتونستم بیام و وبلاگتو به روز کنم امروز یکم وقت دارم از کارهای قشنگت برات بنویسم توی اسفند 94 بود که با مامان اتی و باباوحید  و باباسهیل رفتیم کیش توی امسال این دومین مسافرت کیش بود که رفتیم به شما حسابی خوش گذشت کلی خرید کردی و کلی بازی کردی عسل مامان شما این روزها خیلی شیرین زبون شدی و بامزه حرف میزنی من که دلم برات کلی غش میره الان هم تقریباً حدود هشت ماه میشه که با هم میریم کارگاه مادر و کودک شما کلی شعر یاد گرفتی و حسابی کلاس و دوست داری

 

 

 





موضوع :
يکشنبه 5 ارديبهشت 1395 |

دختر ناز مامان من همیشه نگران این بودم که چجوری پستونک و ازت بگیرم این موضوع برای من تبدیل به یک کابووس شده بود همیشه نگران بودم چون از 1 ماهگی پستونک خوردی و عادت کردی و هیچوقت بدون پستونک نمیخوابیدی منم همیشه نگران میکردی. خلاصه درست یک هفته قبل از تولد دو سالگیت یک روز پنجشنبه من دلمو زدم به دریا سر پستونک و قیچی کردم شما که اومدی بخوری با تعجب نگاه کردی و من بهت گفتم هاپو اومد گاز زد خراب شد . ولیپستونک جلوی چشمت بود و شما دیگه نمیتونستی بخوریش منم کلی گریه ام گرفته بود دخلاصه شما که عادت داشتی ظهر هم بخوابی اون روز تا 11 شب بیدار بودی و لجبازی می کردی ولی من مقاومت کردم و بهت ندادم. جمعه هم به همین طریق گذشت و شما کلا کم خواب شدی . من نگران این بودم که توی ماشین چه عکس العملی نشون میدی که خوشبختانه مثل همیشه دختر خوب مامان بودی روز شنبه که رفتی پیش مامان اتی و باباوحید حسابی بهانه گیری می کردی و لجبازی خلاصه یکمی مامان اتی و باباوحید و اذیت کردی ولی همه همکاری کردن و خلاصه همه راحت شدیم ولی خواب شما کلا کم شده عسل مامان.





موضوع :
دوشنبه 18 آبان 1394 |





موضوع :
سه شنبه 28 مهر 1394 |

عزیز دلم مامان و بابا تصمیم گرفتن که یک مسافرت بریم با دوستهای مامان هکگی تصمیم به کیش گرفتن من کمی نگران بودم که شما اولین باره که مسافرت هوایی میری و ممکنه که اذیت بشی ولی با این حال تصمیم گرفتیم که بریم در تاریخ 14/7/94 ساعت 7 شب که جمعا 13 نفر بودیم و توی گروهمون سه تا بچه زیر دو سال داشتیم که شما از همه بزرگتر بودی و اونجا هم خیلی خیلی دختر خوبی بودی و اصلا اذیت نکردی و چون کالسکه هم برده بودیم خیلی راحت بودیم و هیچ مشکلی نداشتیم روز 17/7/94 هم برگشتیم و خیلی خیلی به همه خوش گذشت . چندتا از عکسهات و برای یادگاری اینجا میزارم برات.

در حال رقص تو کشی

آب بازی توی حیاط هتل

عرشه کشتی 





موضوع :
دوشنبه 20 مهر 1394 |

عزیزم این روزها شما خیلی بامزه و شیطون شدی . کلمه های جدید میگی و حسابی دل مامان و بابا غش میکنه واست . عاشث کلید هستی به کلید میگی کیلای . خلاصه این روزها خیلی خوبه حسابی سرمون گرم شده عاشق پارک هستی و هر جا درخت میبینی میگی تاپ فکر میکنی اونجا پارکه. بعدش شروع میکنی میخونی تاپ تاپ عبااااااااااسی ( عباسی رو با یک سوز و کداز خاصی می گی که دل ما غش میره) . نفس مامان شدی خیلی هم مهربون هستی و دوست داشتنی.

 بنیتا در حال استراخت تو راه بابل

در حال کارتن دیدن

در حال عبادت کردن با چادر مامان اتی

شما از اون اول هم عاشق هندوانه بودی من اولین تکون خوردن شما رو تو شکمم بعد از خوردن هندوانه حس کردم بعدش که به دنیا اومدی دیدیم وای عاشق هندوانه ای

 





موضوع :
يکشنبه 1 شهريور 1394 |

عزیز دلم مامان تصمصم گرفته بود شمارو در کارگاه آموزشی مادر و کودک ثبت نام کنه . در روز 22تیر ماه 94 مامان اتی و باباوحید شمارو از زیر قرآن رد کردن منم خیلی دلشوره داشتم که شما چجوری قبول می کنی این کلاس و ولی خداروشکر خیلی خوب بودی. اسم معلم شما آناهیتا جونه. جلسه اول برای شما آهنگ گذاشتن و یکم ورزش کردید بعدش چیدن مهره ها و خراب کردن مهره ها رو تمرین کردید . یکم خوراکی خوردید و غصه گوش دادید. کلاس شما ساعت 7 تا 8 شب بود . عزیز دل مامان امیدوارم موفقیت تو رو در تمام مراحل زندگیت ببینم . بدون که مامان و بابا همیشه در کنار تو هستند و به عشق تو زنده ان.

 

 





موضوع :
چهارشنبه 24 تير 1394 |

عشق مامان شما خیلی خیلی این روزها شیطون شدی . هرروز باباوحید بعداز ظهر شما رو میبره پارک و کلی بازی می کنی خیلی هم باباوحید و دوست داری همش میگی بحید بحید به مامان اتی هم می گی تی تی به امیر هم میگی دایی  البته شما خیلی خیلی چایی دوست داری به چایی هم میگی دایی. عاشق صحبت کردن با موبایلی . قربون اون شیطونیهات بشم من که خیلی با مزه شدی این روزها.

 





موضوع :
چهارشنبه 20 خرداد 1394 |

بنیتا عزیزم 16 خرداد نود و چهار مامان و بابا تصمصم گرفتن بنیتا خانم و ببرن باغ وحش .بنیتا برای اولین بار همه حیوونها رو از نزدیک دید ولی باز هم به همه حیوونها حتی فیل و شیر و آهو و اسب و... باز هم میگفت هاپو. الهی مامان قربون اون دهنت بشه که انقدر کوچولوه

 

 





موضوع :
چهارشنبه 20 خرداد 1394 |

صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد